تبليغاتX
( عشق در بود آرامش )
( عشق چون کنجی است در قلبی نهان , لایقی باید بسپاری به آن )

زندگی ساختنی است نه گذراندنی !!!

پس بمان برای ساختن!!!

نساز برای ماندن

 

+ نوشته شده در  Sat 19 Sep 2009ساعت 23:0  توسط (منصور ) | 

 

BI TOU BUDAN RA....jpg 

Free Pics View Photos Funny Pics

 

 

 

+ نوشته شده در  Tue 11 Aug 2009ساعت 1:12  توسط (منصور ) | 
 Flower Pictures Upload Photos View Photos

چه کسی می گوید دنیا زیبایی ندارد؟

خودش زیبایی را نمی بیند. خودش زیبا نیست.

 دنیا پر است از زیبایی. پر است از "یک" زیبایی.

 هر چه بودم و هر چه هستم و هر چه کردم، الان اگر بمیرم حداقل راضیم،

 از او سپاسگذارم که اجازه داد بعضی چیزها را بفهمم، ببینم، درک کنم.

 خدا می داند آنهایی که وسعتشان بیشتر بود و وجودشان عمیقتر چه دیدند

و چه کردند و در انتظار چه بودند...

می خواستم همه زیبایی های دنیا را به تو تقدیم کنم.

نه از آن دست زیبایی هایی که هر کس با هر چشمی بتواند آنرا ببیند.

 از آن زیباییهایی که هنوز اهلی نشده اند.

هنوز آدمها نتوانسته اند آنها را قاب کنند و روی دیوار خانه اشان آویزان کنند.

 هنوز اسیر نشده اند. هنوز بازیچه ی خواسته های این و آن نشده اند.

 هنوز ابزار پز و افاده ی این به اصطلاح هنرمندان نشده اند.

 هنوز هزار تا اسم به انتهای اسمهای بی محتوا برایشان درست نکرده اند.

 هنوز وحشی اند ! هنوز خودشانند،

با همان شکل فریبای اولیه شان.

 هنوز رنگِ این آدمهای هزار رنگ چهره ی معصومشان را نیالوده است.

 هنوز نمی توان عظمتشان، عمقشان و وسعتشان را با این کلمات زبون بیان کرد.

هنوز کسی نتوانسته آنها را وصف کند.

 هنوز برای همه قابل حس نیستند...

و چه می گویم؟

مگر ما چقدر ابزار برای درک اطرافمان داریم؟

 اگر این حواس پنجگانه اند که همه مال همین زیبایی های معمولی اند.

 اما آن زیبایی ها را باید با چشم دیگری دید،

 جور دیگری دید، با حس دیگری حس کرد.

در مقابل آنها زبانت به لکنت می افتد، از خودت بی خود می شوی،

 در آنها غرق می شوی و در "او" می میری...

همه ی زیبایی ها تقدیم به تو.

 تقدیم به تو که خود زیبایی،

 تو که خود بخشی از آن زیبایی هایی...

 

 

+ نوشته شده در  Thu 9 Jul 2009ساعت 2:20  توسط (منصور ) | 

من ذرّه و خورشید لقائی تو مرا

بیمار غمم عین دوائی تو مرا

بی‌بال و پراندر پی تو می‌پرم

من کاه شدم چو کهربائی تو مرا

 

Upload Pictures - Photo Sharing - Free Image Hosting

 
+ نوشته شده در  Sat 30 May 2009ساعت 0:11  توسط (منصور ) | 

 

چهار شمع به آهستگی می سوختند،

 در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می رسید

 شمع اول گفت:

من صلح و آرامش هستم،

 هیچ کسی نمی تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد

من باور دارم که به زودی می میرم...

سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش گردید

 شمع دوم گفت:

 من ایمان واعتقاد هستم،

ولی برای بیشتر آدم ها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم

 پس دلیلی وجود ندارد که دیگرروشن بمانم...

سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت

شمع سوم با ناراحتی گفت:

من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم،

 انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند،

 آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق بورزند...

طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد

 ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید،

گفت:

 چرا شما خاموش شده اید؟

همه انتظار دارند که شما تا آخرین لحظه روشن بمانید...

سپس شروع به گریه کرد...

پس شمع چهارم گفت:

 نگران نباش!

تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم،

 من امـید هستم

 با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید...

  کودک شمع امید را برداشت و بقیهَ شمع ها را روشن کرد

 

+ نوشته شده در  Sun 10 May 2009ساعت 0:40  توسط (منصور ) | 

 

 از راه دور تو رامی پرستم ای قبله امید من ...

 از راه دور به توعشق می ورزم تا دیگراین فاصله ها را احساس نکنی ...

 از راه دوردرد دلهای خودم رابه تومی گویم ...

 و تو را درآغوش محبت های خودم می فـــــشارم ...

 آری ازهمین راه دورنیزمی توان دست دردستانم بگذاری وباهم قدم بزنیم ...

 به خواب عاشقی می روم تا این رویا برایم زنده شود ...

 خاطره هایمان رادرذهنم مرورمی کنم

  وهیچگاه نمی گذارم خاطره های لحظه دیدارمان ازذهنم دورشود...

 این فاصله هارابامحبت وعشقم ازبین می برم وکاری می کنم

 همیشه احساس کنی درکنارمنی ...

 واین است برایم یک خواب عاشقونه ،

 خواب نگاه به چشمان هم، خواب باهم بودنمان

  آری و این است یک فاصلۀ عاشقونه....

 عاشق باش چون این راه مقدس است وپایان راه شیرین ترازگذشته است...

 ای تنــــــــــــها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم 

  ای امید وآرزوی من، دنیای من ، ای توفصل بهــــارم،

  دوســـــــتـــت دارم و تو را من چشم در راهم

11974816366jgkf8.jpg

 

+ نوشته شده در  Thu 16 Apr 2009ساعت 3:4  توسط (منصور ) | 

 خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است 

 چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

 

شعر و عرفان
 
                              بی هیچ گفتگو 

                               گشتیم کو به کوی   

                           جز درد و رنج را

                          ندیدیم ما به روی

                           دردیست درد عشق

                           آتش زند به جان

                       ما را همین بس است

                        در بزم کوی دوست

                        شاید رسی به عشق !!؟؟  

+ نوشته شده در  Sat 14 Mar 2009ساعت 3:56  توسط (منصور ) | 

 

Image Hosting by Picoodle.com

Image Hosting by Picoodle.com

Image Hosting by Picoodle.com

 روز عشق و دوستی بر همه عاشقان مبارک با د

Photobucket

love Pictures, Images and Photos

 

+ نوشته شده در  Tue 3 Feb 2009ساعت 0:6  توسط (منصور ) | 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  Tue 20 Jan 2009ساعت 2:34  توسط (منصور ) | 

1

 دانی اولین بوسه جهان چگونه کشف شد؟
 
 درزمانهای بسیاردورزن ومردی پینه دوز
 یک روزبه هنگام کاربوسه راکشف کردن.
 مرددستهایش به کاربود،
 تکه نخی رابا دندان کند،
 به زنش گفت: 
 بیا این راازلب من بردارو بینداز .
زن هم دستهایش به سوزن ووصله بود،
 آمد نخ راازلبهای مرد بردارد دید دستهایش بند است 
 گفت چکارکنم؟  
 ناچار با لبهایش برداشت،
 شیرین بود. ادامه دادن
 
 
 
+ نوشته شده در  Mon 22 Dec 2008ساعت 23:54  توسط (منصور ) | 

 ای سایه ساز مهربانی برسر من

 ای پر عطوفت

 چون زلال چشمه ساران

 با یاد تو ای تک سوار مهربانی

 دنیایی از مهر ووفا سرشار دارم

 غم را بدستان فراموشی سپردم

 در سر هوای لحظه دیدار دارم

 ای کاش چونان  مرغکی بال وپرم بود

 تا در هوایت روزها پر می گشودم

 در پای تو ای گلبن باغ محبت

 همچون قناری نغمه دل،می سرودم

 افسوس این دنیای ما دنیای درد است

 هر جا گلی خوشبوی می روید

 به باغی باید خرمنی از خار باشد

 ای با کلامت دوستی ما جاودانه

 بالاتر از مهر ومحبت عالمی نیست

 تا با خیالت عالمی دارم غمی نیست.  

5392963177-69051057.jpg

 

+ نوشته شده در  Sun 7 Dec 2008ساعت 0:43  توسط (منصور ) | 

normal_wall30.jpg

 

 خدایا ... 

 بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم

  هرکجا آزادگی هست ببخشایم 

 و هر کجا غم هست شادی نثار کنم 

 الهی ... 

 توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم 

 بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم 

 زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم

  و در بخشیدن است که بخشیده می شویم 

  دکترشریعتی 

 

+ نوشته شده در  Tue 28 Oct 2008ساعت 1:41  توسط (منصور ) | 
 

+ نوشته شده در  Fri 10 Oct 2008ساعت 1:7  توسط (منصور ) | 
                   

+ نوشته شده در  Tue 9 Sep 2008ساعت 0:18  توسط (منصور ) | 
 

 

 بیا درویش بشیم خاكی و بی ریا شیم
 بغض تن را بشكنیم از من وما رها شیم 
 بیا پروانه صفت به دور هم بگردیم 
 زیر چتر معرفت یك دل و یك صدا شیم

 زندگی با كبرصفا نداره
 عالم فانی بقاء نداره
 اونهایی كه خاكی اند
 عاشق دل پاكی اند
 پیش خدا عزیزنو
 شاه و گدا نداره

 افتاده شو مغرور نباش
 پروانه شو بی نور نباش

اینهمه به مال ومنالت نناز 
 یا اینكه به حسن جمالت نناز 
 دو روز د نیا كه منم نداره
 خوردن حرص بیش و كم نداره

 افتاده شو مغرور نباش
 پروانه شو بی نور نباش

 زندگی بذر محبت كاشتن
 نه به ناداری و نه به داشتن
 حاصل عمر گرانمایه ما نامی نیك به جا گذاشتن 

 اونهایی كه خاكی اند
 عاشق دل پاكی اند
 پیش خدا عزیزنو  
 شاه و گدا نداره
 افتاده شو مغرور نباش
 پروانه شو بی نور نباش
 جانانه شو منفور نباش

 

+ نوشته شده در  Wed 20 Aug 2008ساعت 1:15  توسط (منصور ) | 

DeanG-0022-001_hres.jpg

 در باغچه زندگی ام گلی است به زیبائی تمام گلها 

در آسمان زندگی ام درخشانترین ستاره ای است در بین ستاره ها 

 در دلم نامی است که در قلبم نوشته شده و تا ابد هم باقی خواهد ماند 

 او زیباترین کهکشان زندگی ام است .... 

 در شب و روز همدم و عشق زندگی ام است 

 در غم ها و غصه هایم او شریک است 

 در دریای آبی زندگی ام او تنها مروارید دریاست 

 در ترانه زندگی ام او بهترین ترانه است 

 بدون او زندگی ام بی معناست ... 

 بی دریاست ...‌ 

 بی گرماست ... 

 و سرد سرد است 

 خانه بدون او بی عطر و بوست بی رنگ و روست 

 نام او کلام زندگی وصفای زندگی ام است 

 او تنها فرشته زندگی ام یعنی  8.gif مـــــــــــــــــــــــــــــادر 8.gif است

 

 

+ نوشته شده در  Sun 22 Jun 2008ساعت 4:6  توسط (منصور ) | 
 

+ نوشته شده در  Thu 12 Jun 2008ساعت 1:34  توسط (منصور ) | 

 داداشی

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود

و اون منو «داداشی» صدا می کرد. به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم

 و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.

 آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.

 بهم گفت :«متشکرم» و گونه من رو بوسید.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه،
من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.

من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم … علتش رو نمیدونم.

تلفن زنگ زد خودش بود گریه می کرد دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.

 از من خواست که برم پیشش نمیخواست تنها باشه من هم اینکار رو کردم.

وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود

 آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.

 بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه،

به من نگاه کرد و گفت : «متشکرم» و گونه من رو بوسید.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم

 من عاشقشم اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد

 گفت : «قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد»


من با کسی قرار نداشتم ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم

 که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم،

 درست مثل یه «خواهر و برادر»  ما هم با هم به جشن رفتیم.

 جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم،

تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم،

به من گفت :«متشکرم، شب خیلی خوبی داشتیم»، و گونه منو بوسید.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.

من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.

یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال…

 قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ‌التحصیلی فرا رسید،

 من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.

 میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمی‌کرد و من اینو میدونستم،

 قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی،

 با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و

 آروم گفت: «تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم» و گونه منو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.

من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش، توی کلیسا، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه،

من دیدم که «بله» رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد با مرد دیگه ای ازدواج کرد.

 من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم،

 اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت: «تو اومدی؟ متشکرم»

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.

 من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.

سالهای خیلی زیادی گذشت.

 به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده،

 فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،

دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:


«تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.

اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.

من میخواستم بهش بگم، میخواستم که بدونه که نمی‌خوام فقط برای من یه داداشی باشه.

 من عاشقش هستم اما… من خجالتی ام… نمیدونم…

 همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم…. با خودم فکر می‌کردم و گریه!


اگه همدیگرو دوست دارید، به هم بگید، خجالت نکشید،

 عشق رو از هم دریغ نکنید، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید،

 منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.


+ نوشته شده در  Sat 3 May 2008ساعت 0:51  توسط (منصور ) | 
           

+ نوشته شده در  Thu 20 Mar 2008ساعت 23:28  توسط (منصور ) | 
            

+ نوشته شده در  Tue 4 Mar 2008ساعت 1:35  توسط (منصور ) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
صدای دل
>>. با سلام و درود بیکران خدمت شما دوستان خوبم.

از لطف و محبت یکایک شما عزیزان ممنونم ؛که به من سر میزنیند

جا دارد از مینای گلم ؛ داداش بزرگوارم نیمای مهربون و شیوای گلم تشکر کنم که در این راه خیلی کمکم کردند و لطفشون همیشه شامل حال من بوده و هست.

من در این وبلآک حرف دل عاشقان را مینویسم تمام متنهای این وبلآک حرف دل کسانی است که عاشق بوده اند و شاید هم اکنون عاشقند و یا شاید از عشقشان جدا شده اند !

بنابراین :
دوستان گلم شما میتوانید مطالب خود را در صورت تمایل به آدرس نویسنده ارسال کنید تا به هر
چه بهتر شدن این سایت کمک کرده باشیند. ممنونم

یاینده و ییروز باشیند.
آرزومند آرزوهای شما ( منصور )

هم صدای عاشقان
> من و او
> دختر بارانی
> سوگند نیک
> آسمان آبی
> غوغای عشق
> در محفل گل
> پنجره ای رو به دیوار
> امتداد لحظه های من
> برکه ای پر از آب زلال
> دختر آریایی
> آتش عشق
> دوست دارم مثل همیشه
> کارمندیان - مهتاب
> درد تنهایی
> عشق و زندگی
> تقویم سال 1386
> آتش
> زندونی
> عشق خاطره یی ست
> قلب وفادار
> یه پرچم عشق
> سایه آفتاب
> وفا
> بی تاب عشق
> قلب یاک
> هما راضی
> غریبه
> رویای لبخند
> کوچه های سکوت
> فرشته خیال
> شاید کمی دیر است
> بهشت گمشده
> درد دلهای من
> آنا دختری از پائیز
> زنبق آبی
> فریاد تنهایی
> یاران کلستان
>لاوستان ( شازده )
> یک سرکرمی باحال
> موزیک ( تک ستاره )
> موریک ( خیال کردم بری میری از یادم )
> موزیک ( عزیز مهربونم )
> موزیک ( با تو هستم ای مسافر )
> موزیک ( MAHSUN ) استانبولی
> موزیک ( EBRO ) استانبولی
> موزیک ( مرجان )
> موریک ( LIDA )
> استخاره قران
> فال حافظ
> نیت کرده شمع را روشن کنید
آرشیو پیوندهای روزانه
صداهای گذشته دل
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
درد دلها
> ترسم از بیرحمی شب نیست؛ ترسم از دلتنکی فرداست
اسکان عاشقان
> نوشته های تنهایی من
> سرزمین عشق من
> کلبه عشق
> داداشی نیما
> دل شیدا
> حدیث عشق
> بانوی سرخ پوش
> شب تاریکی
> صدای تنها
> بوی باران
> شبهای مهتابی
> سكوت صداي گامهايم
> تنها من و احساسم
> قصر ترانه ای آیناز
> دوستش دارم
> مریم پاییزی
> سکوت شب
> شبهای بارانی من
> نیلوفر (فرزانگانی)
> سکوت ستاره
> بودن یا نبودن
> رویای عشق.
> ستاره تنهاتر از تو
> قورباغه دهن گشاد
> چشم های خیس من
> دغدغه های تنهائی من
> شقایق عشق چی چیه
> با تو حکایتی دگر ... ؟
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM