تبليغاتX
( عشق در بود آرامش )
( عشق چون کنجی است در قلبی نهان , لایقی باید بسیاری به آن )

DeanG-0022-001_hres.jpg

 در باغچه زندگی ام گلی است به زیبائی تمام گلها 

در آسمان زندگی ام درخشانترین ستاره ای است در بین ستاره ها 

 در دلم نامی است که در قلبم نوشته شده و تا ابد هم باقی خواهد ماند 

 او زیباترین کهکشان زندگی ام است .... 

 در شب و روز همدم و عشق زندگی ام است 

 در غم ها و غصه هایم او شریک است 

 در دریای آبی زندگی ام او تنها مروارید دریاست 

 در ترانه زندگی ام او بهترین ترانه است 

 بدون او زندگی ام بی معناست ... 

 بی دریاست ...‌ 

 بی گرماست ... 

 و سرد سرد است 

 خانه بدون او بی عطر و بوست بی رنگ و روست 

 نام او کلام زندگی وصفای زندگی ام است 

 او تنها فرشته زندگی ام یعنی  8.gif مـــــــــــــــــــــــــــــادر 8.gif است

 

 

+ نوشته شده در  Sun 22 Jun 2008ساعت 4:6  توسط (منصور ) | 
 

+ نوشته شده در  Thu 12 Jun 2008ساعت 1:34  توسط (منصور ) | 

 داداشی

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود

و اون منو «داداشی» صدا می کرد. به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم

 و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.

 آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.

 بهم گفت :«متشکرم» و گونه من رو بوسید.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه،
من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.

من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم … علتش رو نمیدونم.

تلفن زنگ زد خودش بود گریه می کرد دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.

 از من خواست که برم پیشش نمیخواست تنها باشه من هم اینکار رو کردم.

وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود

 آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.

 بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه،

به من نگاه کرد و گفت : «متشکرم» و گونه من رو بوسید.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم

 من عاشقشم اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد

 گفت : «قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد»


من با کسی قرار نداشتم ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم

 که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم،

 درست مثل یه «خواهر و برادر»  ما هم با هم به جشن رفتیم.

 جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم،

تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم،

به من گفت :«متشکرم، شب خیلی خوبی داشتیم»، و گونه منو بوسید.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.

من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.

یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال…

 قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ‌التحصیلی فرا رسید،

 من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.

 میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمی‌کرد و من اینو میدونستم،

 قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی،

 با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و

 آروم گفت: «تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم» و گونه منو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.

من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش، توی کلیسا، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه،

من دیدم که «بله» رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد با مرد دیگه ای ازدواج کرد.

 من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم،

 اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت: «تو اومدی؟ متشکرم»

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.

 من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.

سالهای خیلی زیادی گذشت.

 به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده،

 فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،

دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:


«تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.

اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.

من میخواستم بهش بگم، میخواستم که بدونه که نمی‌خوام فقط برای من یه داداشی باشه.

 من عاشقش هستم اما… من خجالتی ام… نمیدونم…

 همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم…. با خودم فکر می‌کردم و گریه!


اگه همدیگرو دوست دارید، به هم بگید، خجالت نکشید،

 عشق رو از هم دریغ نکنید، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید،

 منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.


+ نوشته شده در  Sat 3 May 2008ساعت 0:51  توسط (منصور ) | 
           

+ نوشته شده در  Thu 20 Mar 2008ساعت 23:28  توسط (منصور ) | 
            

+ نوشته شده در  Tue 4 Mar 2008ساعت 1:35  توسط (منصور ) | 
       پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است .
 
 پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
 و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی،
 بهتر است بالاتر را نگاه نکنی.
 زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است
که هر چیز  پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.
 
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی،
اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح،
 خدا چندان کاری به کارت ندارد.
اجازه می دهد که عاشقی کنی،
تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی ...
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی،
خدا با تو سختگیرتر می شود.
هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر
 و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر،
 بیشتر باید از خدا بترسی.
زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد،
مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است
 و هر گامی که تو در عشق برمی داری،
خدا هم گامی در غیرت برمی دارد.
تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است
 و وصل چه ممکن و عشق چه آسان،
 خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد
 و معشوقت را درهم می کوبد ؛
معشوقت ، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.
خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی
و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.
 ناامیدی از اینجا و آنجا،
ناامیدی از این کس و آن کس.
ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی
که عشق بیهوده ترین کارهاست.
و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی
که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت،
حتی قطره ای هم هدر نرفته است .
خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته
 و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید:
مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
تو برای من بود که این همه راه آمده ای
و برای من بود که این همه رنج برده ای
 و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای.
 پس به پاس این،
 قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم
و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند .

فردا اما تو باز عاشق می شوی
 تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر.
تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی :
اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز ،
 که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است
   

 

+ نوشته شده در  Thu 7 Feb 2008ساعت 1:22  توسط (منصور ) | 
  

       

+ نوشته شده در  Tue 8 Jan 2008ساعت 23:57  توسط (منصور ) | 

 

 چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

 چیست در همهمه ی دلکش برگ؟ 

 چیست در بازی آن ابر سپید، 

 روی این آبی آرام بلند،

 که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟  

 چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟ 

 چیست در کوشش بی حاصل موج؟ 

 چیست در خنده جام؟ 

 که تو چندین ساعت

 مات و مبهوت به آن می نگری؟

 نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، 

 نه به این آبی آرام بلند،

 نه به این آتش خاموش که لغزیده به جام،  

 نه به این خلوت خاموش کبوترها؛

 من به این جمله نمی اندیشم!

 من مناجات درختان را هنگام سحر،

 رقص عطر گل یخ را با باد،

 نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه،

 صحبت چلچله ها را با صبح،

 نبض پاینده هستی را، در گندم زار،

 گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

 همه را می شنوم، می بینم!

 من به این جمله نمی اندیشم!

 به تو می اندیشم!

 ای سراپا همه خوبی،

 تک و تنها به تو می اندیشم!

 همه وقت، همه جا،

 من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!

 تو بدان این را تنها تو بدان، تو بیا،

تو بمان با من تنها تو بمان.

 جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!

 من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند!  

 اینک این من که به پای تو در افتادم باز.

 ریسمانی کن از آن موی دراز،

 تو بگیر!  تو ببند! تو بخواه!

 پاسخ چلچله ها را تو بگو.

 قصه ی ابر هوا را تو بخوان!

 تو بمان با من، تنها تو بمان!

 در دل ساغر هستی تو بجوش!

من، همین یک نفس از شعله جانم باقیست،

 آخرین جرعه این جان تهی را تو بنوش!

+ نوشته شده در  Thu 13 Dec 2007ساعت 1:27  توسط (منصور ) | 

 

 درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند:

 شادی- غم- غرور-عشق و...

 روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.

 همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.

اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک  

 می کرد کمک خواست و به او گفت:

 آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ "

 ثروت گفت:

 نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد. "

 پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.

 غرور گفت:

نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا  

 کثیف خواهی کرد. "

 غم در نزدیکی عشق بود.

 عشق به او گفت:

 " اجازه بده تا من با تو بیایم! "

 غم با صدای حزن آلود گفت:

 آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."

 عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.

 اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.

آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:

 " بیا عشق تو را خواهم برد. "

 عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد

  و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.

 وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت

  وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.

 عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:

 " آن پیر مرد که بود ؟ "

 علم پاسخ داد:

 " زمان "

 عشق با تعجب پرسید:

 " زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟ "

علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:

 " زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است....... "

 

+ نوشته شده در  Tue 13 Nov 2007ساعت 1:58  توسط (منصور ) | 

 به نام خداوند عشق

مي خوام از تو بنويسم براي تو كه در تمام لحظاتم وجود داري خنده هايم براي توست

 با تو بودن مرا شاد مي كند و بي تو بودن مرا گريان.

 تو با من هستي در حالي كه در كنارم نيستي تو با مني چون در قلب مني.

 قلبم را با دنيا عوض نمي كنم چون تو در آني و من تنها تو را دوست دارم

 كه سبزي مانند بهار استواري مانند كوه لطيفي مانند گل و رواني همچون دريا

                  

 دلم براي کسي تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است

 دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد

 دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند


 دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد

 دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد

 دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد

 دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت مي کشد  

 دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد 

 دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست

دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده

 دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده

 دلم براي کسي تنگ است که سرنوشتش همانند من است

 دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است

 دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است

 دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است

 دلم براي کسي تنگ است که محرم اصرار است

 دلم براي کسي تنگ است که راهنمايي زندگيست

 دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند

 دلم براي کسي تنگ است که دوست نام اوست

 دلم براي کسي تنگ است که دوستيش بدون (( تا )) است

 دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ دل تنگيهايم است

 دلم براي کسي تنگ است .............

 

+ نوشته شده در  Sun 23 Sep 2007ساعت 23:30  توسط (منصور ) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
صدای دل
>>. با سلام و درود بیکران خدمت شما دوستان خوبم.

از لطف و محبت یکایک شما عزیزان ممنونم ؛که به من سر میزنیند

جا دارد از مینای گلم ؛ داداش بزرگوارم نیمای مهربون و شیوای گلم تشکر کنم که در این راه خیلی کمکم کردند و لطفشون همیشه شامل حال من بوده و هست.

من در این وبلآک حرف دل عاشقان را مینویسم تمام متنهای این وبلآک حرف دل کسانی است که عاشق بوده اند و شاید هم اکنون عاشقند و یا شاید از عشقشان جدا شده اند !

بنابراین :
دوستان گلم شما میتوانید مطالب خود را در صورت تمایل به آدرس نویسنده ارسال کنید تا به هر
چه بهتر شدن این سایت کمک کرده باشیند. ممنونم

یاینده و ییروز باشیند.
آرزومند آرزوهای شما ( منصور )

هم صدای عاشقان
> پنجره ای رو به دیوار
> امتداد لحظه های من
> برکه ای پر از آب زلال
> دختر آریایی
> آتش عشق
> دوست دارم مثل همیشه
> یاران وطن
> کارمندیان - مهتاب
> درد تنهایی
> عشق و زندگی